علی فروغی شاد(پوریا)

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
علی فروغی شاد

(پوریا)در سال 1368 در کرج به دنیا امد.وی در سال 96به عنوان کار آفرین برتر استان البرز معرفی شد.جناب آقای مهندس  علی فروغی شاد لطفا کمی در مورد زندگی گذشته و مسیر کاری خود توضیح دهید.زندگی من شامل دو بخش اصلی بود.قسمت اول تا سن هجده سالگی و بخش دوم،بعد ازن اون.تا هجده سالگیم در خانواده ای بودم که از نظر مال شرایط متوسطی رو داشتیم و منهم به صورت تفریحی در مغازه ی پدرم و یا با فروش فرفره های دست ساز خودم رو سرگرم می کردم.ووبعد از اون هم با پایان دبیرستان وارد دانشگاه ازاد در رشته ی صنایع غذایی شدم.تا اینحا همه چی خوب بود.اما وقتی 19ساله شدم.در کمال ناباوری و ارامش،پدرم در سن 42سالگی بر اثر یک حادثه فوت کرد.و تمامی دارایی هامون منجمله خونه،ماشین،مغازه و هرجیزی که داشتیم در یه هفته از بین رفت.و فقط من ماندم ،مادرم و یک خواهر و برادر 12و 14ساله.همهی وسایل و خانهدی اجاره ای در یک آتش سوزی از بین رفت و ما مجبور به زندگی در خانه ی مادر بزرگمون شدیم.فقر و بی پولی از یک طرف،بی کسی هم از طرف دیگر.فقط نی دونستم که باید درسم رو تمام کنم.از شب تا صبح کاردر یک رستوران به عنوان کارگر سالن و صبح مستقیم از رستوران پس از شستن  ظرف ها به دانشگاه..به خاطر ماهی 70هزار تومان.درسم که تمام شد.رفتم سراغ کارکردن در یک کارخانه اما دیوارهای انجا امثل زندان بود برام.دلم میخاست یه زیر پله باشه اما برای خودم.با گرفتن وام یه پراید خریدم و موقع برگشت از کارخونه مسافر کشی میکردم.بعد از رسیدن هم لباس عوص میکردم و میرفتم دست فروشی.دستمال توالت می فروختم.اینقدر هوا سرد بود که بعد از برگشتن به خانه تا صبح درد میکشیدم.چاره ای نبود.خواهر و برلدرم درس میخوندن.اما همه ی این مشکلات در برابر زحمت های مادرم مانند یک دانه ی ارزن بود.مادرم از فردای چهلم پدرم کار کرد.کار کرد و کار کرد تا ما بتونیم درس بخونیم. و مای که حتی پول یک نان هم نداشتیم رو سیر کنه و خرج تحصیلمون رو بده.مادرم به همراه مادر بزرگ و پدر بزرگ.یک شب ساعت 2 نیمه شب وقتی کنار خیابان دستمال به دست بودم.یک وانت ایستاد و پرسید که ایا به مغازه ها هم بار می فروشم؟سزیعا در ذهنم جرقه ای خورد گفتم بله و ادرسش و گرفتم.وقتی فردای اون روز رفتم.هم از اون مغازه و هم از مغازه های اطرافش سفارش گرفتم.پیش خودم گفتم خب چرا فقط دستمال؟؟؟چرا چیز های دیگر نفروشم.همین شد که هر روز 10تا باکس رب گوجه از یکی از کارخانه ی در مسیر کارم می خریدم و غروب ها با مادرم می رفتیم ویزیت کردن و بازاریابی سوپر مارکت ها تا همه رو بفروشیم.مادرم وارد مغازه می شد و میگفت ما از پخش فلان جا هستیم و پس از سفارش،،من رب ها رو وارد مغازه میکردم.با مادرم تصمیم گرفتیم یک بسته بندی مواد غذایی راه بندازیم ولی هیچی پول نداشتیم.پرایدمون رو فروختیم و یه مقدار سلفون،حبوبات،یک دستگاه دوخت و زیرزمین خانه ی مادربزرگم شد تمامی انچه که توانستیم.در ان روزها به هیچ چیز فکر نمی کردم غیر از کار.کار.کار.فقط هدف.فقط کار می کردیم.من و مادرم.و تونستیم با کلی وام و یه مقدار پس اندازی که داشتیم بل دو شریک دیگه یک کارگاه کوچک بزنیم.از بخت بد شریک هایم در جای دیگری بدهی اکردند و سهمشان از کارخانه توقیف شد و بالجبار کار و سهم من هم از بین رفت.و کارگاه تعطیل شد تا شریک هایم بتوانند بدهیشان را بدهند...افسردگی و نامیدی شدیدی مرا فرا گرفته بود.شب ها و روزها.در خیابان سنگ فرش ها را می شمردم.تا اینکه تصمیم گرفتم دوباره از صفر شروع کنم...چون نمی خواستم قبول کنم که اگر تلاش کنم،،،خداوند بار دیگر کمکم نمی کند...و در آخر پس از چند سال دیگر توانستم خط تولید رب گدجه فرنگی کتی را راه اندازی کنم.من،علی فروغی شاد ااز برخی خاطرات مانند خوابیدن در توالت ترمینال جنوب در زمستان،دست فروشی با مدرک کارشناسی مهندسی صنایع غذایی،مسافرکشی،خدمتکار رستوران در طول تحصیل و ....به دلیل کم بود وقت اجتناب کردم.تنها در دوییت سخن را کوتاه میکنمگر مرد رهی میان خون باید رفت      از پای فتاده سر نگون باید رفتتو پای به ره ده و هیچ مپرس      خود را نشاند دهد که کجا باید 

نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : شنبه 9 دی 1396 ساعت: 20:39
برچسب‌ها :
اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها